گوناگون
نقل است که عبدالله مکاتب
غلامی داشت . يکی عبدالله را گفت : اين غلام نبّاشی(نبش قبر و دزديدن كفن مردگان)
می کند و سيم به تو می دهد . عبدالله غمگين شد . شبی بر عقب او می رفت تا به
گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ايستاد .
عبدالله از دور آن را می ديد تا آهسته به نزديک غلام شد . غلام را ديد پلاسی پوشيده
و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می ماليد و زاری می کرد . عبدالله چون آن بديد
آهسته باز پس آمد و گريان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی
! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مايه مفلسان تويی . بده از آنجا که تو
دانی . در حال نوری از هوا پديد آمد و يک درم سيم بردست غلام نشست . عبدالله را
طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسيد و می گفت که هزار جان
فدای چنين غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من . غلام چون آن حال بديد گفت : الهی !
چون پرده من دريده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنيا مرا راحت نماند . به عزت خود که
مرا فتنه نگردانی و جان من برداری . هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد .
عبدالله اسباب تجهيز و تکفين او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور
دفن کرد . همان شب سيد عالم را به خواب ديد و ابراهيم خليل را ، عليها السلام ، که
آمدند هر يکی بربراقی نشسته . گفتند : يا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن
کردی ؟ (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶ ساعت 5:4 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ