نقلس كه يكروز زير درختي بيد فرود آمده بود و خيمه زده و كنيزكي پايش را ميماليد و قدحي شربت بربالينش نهاده. و مريدي پوستيني پوشيده بود و در آفتاب گرم ايستاده و ازگرما استخوان مريد شكسته مي شد و عرق از وي ميريخت تا طاقتش برسيد . برخاطرش گذشب كه خدايا او بنده و چنين در عز و ناز و من بنده چنين مضطر و بيچاره و عاجز. شيخ درحال بدانست و گفت: اين جوانمرد اين درخت كه تو مي بيني هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار از اين درخت در آويخته. و مريدان را چنين تربيت ميكرد. (تذکره الاولیاء)