گوناگون
نقلست كه مردي فقاعي بود بر
درخانقاه استاده بوقت سفره بيامدي و چيزي از آن فقاع بياوردي و بر سفره نشستي و
فقاع به صوفيان دادي و چون سير بخوردند آنچه فاضل آمدي ببردي. روزي بر لفظ استاد
برفت كه اين جوانمرد وقتي صافي دارد . شبانه استاد خوابي ديد. گفت : جاي بالايي را
ديدم. جمله اركان دين و دنيا جمع شده و ميان من و ايشان بالائي بود و من بدان بالا
باز شدم مانعي پيش آمد تا هرچند خواستم كه بر آنجا روم نتوانستم. ناگاه فقاعي
بيامدي و گفت : بوعلي دست به من ده كه درين راه شيران بس روباهانند . پس ديگر روز
استاد بر منبر بود. فقاعي از در در آمد . استاد گفت: او را راه دهيد كه اگر او دوش
دستگير ما نبودي ما از بازماندگان بوديم. فقاعي گفت: اي استاد هر شب ما آنجاييم به
يك شب كه تو آمدي ما را رسوا كردي. (تذكرة الاوليا)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶ ساعت 7:3 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ