گوناگون
يک روز کاروانی شگرف می آمد و
ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود
.دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت
:بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم .چون از راه
يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن
بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه .مرد چنان کرد و بازگشت
.به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده
,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل
آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون
چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم.فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد
چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو.مرد به خيمه در
رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم
.توده هزار درم باز می دهی ؟فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای
گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست
گرداند . (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ ساعت 6:6 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ