گوناگون
نقل است كه در زندان سيصد كس
بودند چون شب در آمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم . گفتند: چرا خود را نميدهي
. گفت ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم اگر خواهيم. به يك اشارت همه بند ها
بگشايم پس بانگشت اشاره كرد همه بندها از هم فرو ريخت . ايشان گفتند اكنون كجا رويم
كه در زندان بسته است اشارتي كرد رخنه ها پديد آمد.گفت اكنون سرخويش گيريد . گفتند
تو نمي آيي. گفت ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي توان گفت. روز بعد گفتند
زندانيان كجا رفتند؟ گفت آزاد كردم . گفتند تو چرا نرفتي ؟ گفت : حق را با من عتابي
است نرفتم. (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۶ ساعت 6:13 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ