نقلست كه يك روز به نزديك جهودي شدو گفت: اين خواجه نيمدانگ سيم بده تا از اين دكان فقاعي بخورم القصه چهل بار ميامد و نيم درم ميجست و جهود بدرشتي و زشتي او را ميراند و يك ذره تغيير در قيافه او ظاهر نمي شد و هربار كه مي امد شكفته تر و خوش وقتتر مي بود و آن جهود از آنهمه صبر بر خشونت و درشتي و زشتي او عجب آمد و گفت اين درويش تو چه كسي كه از براي نيم درم اينهمه برجفا و خشونت تحمل كردي كه ذره از جا نشدي . نصر ابادي گفت: دويشان را چه جاي از جاي شدن است كه گاه باشد كه چيزها بر ايشان برآيد كه كوه نتواند كشيدن .چون جهود آن بديد درحال مسلمان شد. (تذکره الاولیاء)