در بغداد با اصحاب خود سماع كردي در پيش خليفه از او بدگويي ميكردند كه قومي بهم در شده اند و سرود ميگويند و پاي ميكوبند و حالت ميكنند و در سماع مي نشينند. يك روز خليفه در صحرا نشسته بود و حصري با اصحاب رد مي شدند. كسي خليفه را گفت: آن مرد كه دست مي زند و پاي ميكوبد اين است . خليفه حصري را گفت: چه مذهب داري؟ گفت مذهب بوحنيفه داشتم به مذهب شافعي باز آمدم و اكنون خود بچيزي مشغولم كه از هيچ مذهبي خبر نيست . گفت: آن چيست؟ گفت :صوفي . خلیفه گفت : صوفي چه باشد ؟ گفت: آنكه ز دو جهان بدون او به هيچ چيز نيارآمد و نياسايد.خلیفه گفت : آنكه ديگر؟ گفت :انكه كار خويش بدو بازگذارد كه خداوند اوست تا خود به قضا خويش تولي ميكند. خلیفه گفت: ديگر؟ گفت: چون حق را يافتند به چيز ديگر ننگرند .و خليفه گفت ايشان را مرنجانيد كه ايشان قومي بزرگند كه حق تعالي را نيابت كار ايشان دارند. (تذکره الاولیاء)