گوناگون
مريدي داشت او را حمزه علوي گويند. شبي حمزه قصد كرد
كه به خانه شيخ برود و شيخ گفت: امشب اينجاباش . حمزه براي فرزندانش طعامي مرغ در
تنور ميخواست قرار دهد.با خود گفت: اگر اينجا باشم فردا نماز صبح اينجا بايد بخوانم
و صبحانه با شيخ باشم و دير مي شودو طفلان گرسنه مي مانند و منتظر من باشند. پس
گفت: شيخا بروم . شيخ گفت: امشب اينجا باش . گفت: كار مهمي دارم . شيخ گفت خود
داني. حمزه به خانه آمد و آن طعام مرغ در تنورنهاد و روزبعد به كنيزك گفت: آن غذا
را بياورد . كنيزك طعام را از تنور بيرون آورد و در راه كه مي امد پايش برسنگ افتاد
و تابه برزمين افتاد و بشكست و غذا بريخت.مرغ بر رهگذار بيفتاد. حمزه گفت باز رو آن
مرغ بياور تا بشويم و بخوردمي دراین بودند كه ناگاه سگي از در در آمد و مرغ را
ببرد. گفت اكنون چون اينهه از دست بشد باري برخيزم و صحبت شيخ را از دست ندهم و به
نزديك شيخ آمد . شيخ چون چشم بر وي افتاد گفت: هركه گوشت او رااز مشايخ گوش ندارد
گوشت او به سگ دهند. حمزه پشيمان شد و توبه كرد. (تذكرة
الاولياء)
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶ ساعت 4:24 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ