نقل است كه دانشمندي در مجلس شيخ حاضر بود چون مجلس شيخ تمام گشت دانشمند بيامد و در دست و پاي شيخ افتاد. شيخ پرسيد چه بودت. گفت به وقتي كه مجلس ميگفتي درخاطرم آمد كه علم من از اين زیادترست و من قوت بجهد مي بايم و به زحمت لقمه به دست مي آوردم و اين شيخ با اينهمه جاه و قبول ؛ مال بسيار كه بر دست او گذرميكند آيا دراين چه حكمت است . چون در خاطر من این بگذشت .درحال تو چشم در قنديل افكندي و و گفتي كه آب و روغن در اين قنديل با يكديگر مباحثه كنند . آب گفت: من از تو عزيزتر و فاضلتر و حيات تو و همه چيز به من است چرا تو بر سر من نشيني . روغن گفت: براي آنكه من رنجها بسيار ديدم از كاشته شدن و درو شدن و فشرده شدن كه تو نديده اي و با اينهمه در نفس خود مي سوزم و مردمانرا روشنايي ميدهم و تو بر مراد خود مي روي و اگر چيزي در تو اندازند فرياد و آشوب ميكني بدين سبب بالاي تو ايستاده ام . (تذكرة الاولياء)