نقل است که هارون الرشيد از ابويوسف درخواست که مرا در پيش داود بر تا زيارت کنم . ابويوسف به در خانه داود آمد . بار نيافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنيا و ظالمان چه کار؟ مادر گفت : به حق شير من که راه دهی . داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ايشان چه کار ؟ پس بار داد . آمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسيار بگريست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است . داود گفت : بردار که مرا بدين حاجت نيست . من خانه ای فروخته ام از ميراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . اميد دارم که دعا اجابت کرده باشد . پس هردو بازگشتند . ابويوسف از وکيل خرج او پرسيد : نفقات داود چند مانده است ؟گفت : دو درم . و هر روز دانگی سيم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابويوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است .نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هيچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد . (تذكرة الاولياء)