يک روز کسان حجاج ابن يوسف ، حسن بصري را طلب می کردند ،حسن بصري در صومعه حبيب پنهان شد فرستادگان حجاج، حبيب را گفتند :امروز حسن را ديدی ؟گفت :ديدم.گفتند :کجا شد ؟گفت :در اين صومعه .در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :ای حبيب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . (تذكرة الاولياء)