گوناگون
نقل است كه منكري به امتحان پيش شيخ آمد و گفت:فلان
مسئله بر من كشف گردان. شيخ انكار در وي بديد ،گفت:به فلان كوه غاري است.درآن غار
يكي از دوستان ماست. از وي بپرس تا بر تو كشف گرداند.برخاست و بدان غار شد.اژدهايي
ديد_عظيم سهمناك_چون آن بديد بيهوش شد و خود را از آنجا بيرون انداخت، و كفش در
آنجا بگذاشت و همچنان باز به خدمت شيخ آمد،ودر پايش افتاد و توبت كرد.شيخ گفت:تو
كفش نگاه نمي تواني داشت از هيبت مخلوقي.در هيبت خالق چگونه كشف نگاه داري؟ كه به
انكار آمده اي كه مرا فلان سخن كشف كن. ( تذكرة الاولياء
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 6:4 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ