گوناگون
نقلست كه شيح گفت آنوقت كه قرآن مي آموختم پدر مرا به
نماز آدينه برد در راه شيح ابوالقاسم گرگاني كه از مشايخ كبار بود پيش آمد پدر را
گفت كه ما از دنيا نمي توانستيم رفت كه ولايت خالي ميديديم و درويشان ضايع ميماندند
اكنون اين فرند را ديدم ايمن گشتم كه عالم را ازين كودك نصيب خواهد بود. پس گفت چون
ازنماز بيرون آئي اين فرزند را پيش من آور . بعد از نماز پدر مرا بنزد شيخ برد
بنشستيم طاقي در صومعه او بود نيك بلند شیخ به پدر من گفت: ابوسعيد را بر كتف گير
تا قرص نان آن بالا را فرود آرد . پدرمرا در گرفت پس دست بر آن طاق كردم و آن قرص
نان را فرود آوردم. قرض جوين بود گرم چنانكه دست مرا از گرمي آن خبر بود شيخ دو نيم
كرد نيمه اي به من داد و گفت بخور نيمه ديگر خود بخورد و به پدر من هيچ نداد. پدرم
گفت چون است كه ازآن مرا هيچ نصيب نكردي تا مرا نيز تبركي بودي.ابوالقاسم گفت: سي
سال است كه اين قرص نان بر طاق است و با ما وعده اي كرده بودند كه اين قرص در دست
هركس كه گرم خواهد شد حديث بر وي ظاهر خواهد بودن . اكنون ترا بشارت باد كه اين كس
پسر تو خواد بود. (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 7:20 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ