گوناگون
نقل است که يک روز کودکی به نزديک ذوالنون درآمد و گفت
:مرا صد هزار دينار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به
کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا
بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان
داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزی کاری پيش آمد و درويشان را چيزی نماند که خرج
کردندی کودک گفت :ای دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمی بر اين جوانمردان !اين
سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير
است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه
درم فلان دارو بدهد . برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره
ای روغن بر وی افگن تا خمير گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ
کن وبه نزديک من آر . کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او
دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار
بر و قيمت کن ، وليکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر يکی را به هزار دينار
بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز .
چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! اين درويشان از بی نانی گرسنه نيستند ،
ليکن اين اختيار ايشان است . کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل
وی قدر نماند . (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 7:21 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ