آورده اند که ...
طاووس عارفان، بايزيد بسطامي، يک شب در خلوت خانه ي مکاشفات، کمند شوق را برکنگره ي کبرياي او در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان را از عجز و درماندگي بگشاد و گفت:
«بار خدايا، تا کي در آتش هجران تو سوزم؟ کي مرا شربت وصال دهي؟»
به سِرَش ندا آمد که بايزيد، هنوز تويي ِ تو همراه توست.
اگر خواهي که به ما رسي، خود را بر در بگذار و در آي.

کليات سعدي(مجالس پنجگانه)