امروز با حافظ (پنجشنبه 85/01/31)

ساقيا سايه ابرست و بهار و لب جوي      من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگو
بوي يك رنگي ازين نقش نمي آيد خيز     دلق آلوده صوفي بمي ناب بشوي

شيخ ابوبكر شبلي

اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه شبلي سردابه اي داشتي.در آنجا همي شدي و آغوش چوب با خود بُردي و هرگاه غفلتي به دل در آمدي خويشتن بدان چوب همي زدي و گاه بودي كه همه چوبها كه بشكستي دست و پاي خود بر ديوار همي زدي. (تذكرة الاولياء)

ابوالحسن نوري

اندر احوال ابوالحسن نوري
شبلي گويد: پيش نوري شدم. او را ديدم به مراقبت نشسته كه مويي بر تن او حركت نميكرد. گفتم:مراقبتي چنين نيكو از كه آموختي؟ گفت: از گربه اي كه برسوراخ موش بود و او از من بسيار ساكن تر بود.    (تذكرةالاولياء)

امروز باحافظ (چهارشنبه 85/01/30)

ماهم اين هفته نهان گشت بچشمم ساليست/حال هجران توچه داني كه چه مشكل حاليست
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او      عكس خود ديد گمان برد كه مشكين خاليست

امروز باحافظ (سه شنبه 85/01/29)

29فروردين روز ارتش را گرامي مي داريم

مخمورجام عشقم ساقي بده شرابي       پركن قدح كه بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد     مطرب بزن نوائي ساقي بده شرابي

ابراهيم خواص

اندر احوال ابراهيم خواص
نقل است كه گفت:وقتي نذر كردم كه باديه را بگذارم بي زاد و راحله.چون به باديه در آمدم جواني بعد از من همي آمد و مرابانگ همي كردكه: السلام عليك يا شيخ! ايستادم و جواب باز دادم.نگاه كردم. جوان ترسابود.گفت:دستوري هست تا با تو صحبت دارم. گفتم آنجا كه من مي روم تو را راه نيست. در اين صحبت چه فايده يابي؟ گفت: آخربيايم و تبرِِِِِكي باشد.
يك هفته همچنان برفتيم. روز هشتم گفت: يا زاهد! گستاخي كن با خداوند خويش چونكه گرسنه ام و چيزي خواه. خواص گفت:گفتم الهي! به حق محمد(ص) كه مرا در پيش بيگانه خجل نگرداني و از غيب چيزي پديد آوري. در حال طبقي ديدم پر نان و ماهي بريان و رطب و كوزه آب كه پديد آمد.هر دو بنشستيم و به كار برديم.چون هفت روز ديگر برفتيم روز هشتم بدو گفتم: اي راهب! تو هم قدرت خويش بنمايي كه گرسنه گشتم. جوان تكيه بر عصا زد و لب بجنباند. دو خوان پديد آمد آراسته پرحلوا و ماهي و رطب و در كوزه آب. من متحّير شدم. مرا گفت:اي زاهد!بخور. من از خجالت نخوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم:نخورم تا بشارتم ندهي. گفت:بشارت نخست آن است كه زنّار مي بُرّم. پس زنار ببرّيد شهادتين گفت. و ديگر بشارت آن است كه گفتم:الهي به حق اين پير كه او را نزديك تو قدري هست و دين وي حق است طعام فرستي تا من در وي خجل نگردم.و اين نيز به بركت تو بود.چون نان بخورديم و برفتيم تا مكه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزديك آمد.    (تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ ( دوشنبه 85/01/28)

عشق تو نهال حيرت آورد            وصل تو كمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل كاخر          هم بر سرحال حيرت آمد

ذوالنون مصري

اندر احوال ذوالنون مصري
نقل است كه يكي پيش او آمد گفت: وام دارم و هيچ ندارم ، سنگي از زمين برداشت و بدو داد. آن مرد سنگ را به بازار برد. زمرد شده بود. به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد.تذكرة‌الاولياء)

امروز با حافظ (يكشنبه 85/01/27)

ولادت رسول مهر و محبت و امام علم و دانش بر همگان مبارك باد

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد          دل رميده ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت      بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

سفيان ثوري

اندر احوال سفيان ثوري
نقل است كه روزي جامه واژگونه پوشيده بود. با او گفتندو خواستند تا راست كند. نكرد. گفت: اين پيرهن از بهر خدا پوشيده ام. نخواهم كه از براي خلق بگردانم. (تذكرة‌الاولياء)

امروز با حافظ (شنبه 85/01/26)

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد             ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران        پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد

احمد حرب

اندر احوال احمد حرب
نقل است كه احمد در همه عمرخود شب هيچ نخفتي. شبي گفتند: اگر دمي بياسايي چه باشد. گفت: كسي را كه بهشت از بالا مي آرايند و دوزخ در زير مي تابانند و او نداند كه از اهل كدام است. چگونه خوابش آيد .   (تذكرة‌الاولياء)

امروزبا حافظ (جمعه 85/01/25)

سالروز بزرگداشت عطار نيشابوري را گرامي مي داريم

دارم اميّدعاطفتي از جناب دوست                    كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او                   گر چه پري وشست وليكن فرشته خوست

محمدبن اسلم طوسي

اندر احوال محمدبن اسلم طوسي
نقل است كه پيوسته وام كردي و به درويشان دادي. تا وقتي جهودي گفت: قرضي چند بر تو دارم بازده. محمد طوسي گفت: هيچ ندارم. اما قلم تراشيده بود و تراشه قلم آنجا بود. گفت: اين بردار. چون برداشت حالي زر شد. جهود گفت: در ديني كه به دست عزيزي چوب زر شد اين دين باطل نباشد. در حال مسلمان شد. (تذكرة‌الاولياء)

امروز باحافظ (پنجشنبه 85/01/24)

درخرابات مغان گرگُذر اُفتد بازم                حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
حلقه توبه گر امروز چو زهّاد زنم              خازن ميكده فردا نكند در بازم

بُشر حافي

اندر احوال بُشر حافي
نقل است كه يكي با بُشر مشورت كرد كه : (دو هزار درم حلال دارم مي خواهم كه به حج روم). بُشر گفت: (تو به تماشا مي روي اگر براي رضاي خداي مي روي وام درويشي چند بگزار با به يتيمي با عيالواري بده كه راحتي كه به دل ايشان رسد ازصد حج فاضلتر است). (تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (چهارشنبه 85/01/23)

خواب آن نرگس فتّان تو بي چيزي نيست      تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شير روان بود كه من ميگفتم              اين شكر گرد نمكدان تو بي چيزي نيست

ابراهيم ادهم

اندر احوال ابراهيم ادهم
گفت : ما درويشي جستيم توانگر پيش آمد ، مردمان ديگر توانگري جستند ايشان را درويشي پيش آمد.        (تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (سه شنبه 85/01/22)

ما سرخوشان مست دل ازدست داده ايم     همراز عشق و همنفس جام باده ايم
برمابسي كمان ملامت كشيده اند                 تا كار خود ز ابروي جانان گشاده ايم

                                               ***********

ادامه’ غزل...

ما سرخوشان مست دل ازدست داده ايم    
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
 
برمابسي كمان ملامت كشيده اند                
تا كار خود ز ابروي جانان گشاده ايم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زنده ایم

پیر مغان ز توبه’ ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم

کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه او فتاده ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

(شرمنده آقا سهیل...بلاگفا کامنت رو قبول نمی کرد، مجبور شدم که اینجا بنویسم)

شيخ ابراهيم شيباني

اندر احوال شيخ ابراهيم شيباني
گفت: شصت سال بود كه نفسم لقمه اي گوشت بريان آرزو ميكرد و نمي دادمش. يك روز ضعفي عظيم غالب شد و كاردش به استخوان رسيد و نمي دادمش. و بوي گوشت پديد امد. نفسم فرياد گرفت و بسي زار كرد كه برخيز و از اين گوشت از براي خدا اگر وقت آمده است لقمه اي بخواه. برخاستم. بر اثر بوي گوشت برفتم و آن بوي از زندان همي آمد. چون در رفتم يكي را ديدم كه داغش ميكردند و او فرياد ميكرد. و بوي گوشت بريان برخاسته. نفس را گفتم :هلا بستان. گوشت بريان. نفسم بترسيد و تن زد و به سلامت ماندن قانع شد. (تذكرة‌الاولياء)

بايزيدبسطامي

اندر احوال بايزيدبسطامي
در استغراق چنان بود كه مريدي داشت كه بيست سال بود تاازوي جدا نشده بود.هرروزكه شيخ او را خواندي.گفتي: اي پسرنام تو چيست؟روزي مريدگفت:اي شيخ مرا افسوس ميكني؟ بيست سال است كه در خدمت تو باشم و هر روز نام من مي پرسي؟شيخ گفت:اي پسر!استهزا نميكنم ليك نام او آمده است و همه نامها از دل من برده. نام توياد ميگيرم و باز فراموش كنم     ( تذكرة الاولياء)

امروز باحافظ (دوشنبه 85/01/21)

وصال او ز عمر جاودان به                 خداوندا مر آن ده كه آن به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم         كه راز دوست از دشمن نهان به

امروز با حافظ ( يكشنبه 85/01/20)

مجمع خوبي و لطفست عذار چو مهش      ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست و ببازي روزي         بكُشد زارم و در شرع نباشد گنهش

ابوالحسن نوري

اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه اهل قادسيه شنيدند كه دوستي از دوستان خداي خود را در وادي شيران بازداشته است او را دريابيد. خلق جمله بيرون آمدند و به وادي سباع رفتند. ديدند نوري را كه گوري فرو برده بود و در انجا نشسته بود و گرد بر گرد او شيران نشسته. شفاعت كردند و او را به قادسيه آوردند. پس از آن حال سوال كردند. گفت: مدتي بود تا چيزي نخورده بودم و در اين باديه بودم. چون درخت خرما ديدم رطب آرزو كردم. گفتم: هنوز جاي آرزو مانده است در من. در اين وادري فرو آيم تا شيرانت بدرند. تا بيش خرما آرزو نكند(تذكرةالاولياء)

امروز با حافظ (شنبه 85/01/19)

طلوع ولايت و امامت يگانه منجي بشريت مهدي موعود(عج) تبريك و تهنيت باد

من دوستدار روي خوش وموي دلكشم      مدهوش چشم مست ومي صاف بيغشم
گفتي ز سرّ عهد ازل يك نكته اي بگوي      آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم

امروز با حافظ (جمعه 5/01/18)

شهادت امام حسن عسگري(ع) را به پيشگاه وليعصر(عج) و همه شما عزيزان تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.

عكس روي تو چو در آينه جام افتاد                   عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو بيك جلوه كه در آينه كرد            اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد

امروز با حافظ (جمعه 5/01/18)

شهادت امام حسن عسگري(ع) را به پيشگاه وليعصر(عج) و همه شما عزيزان تسليت و تعزيت عرض مي نمايم.

عكس روي تو چو در آينه جام افتاد                   عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو بيك جلوه كه در آينه كرد            اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد

ابواسحاق شهريار

اندر احوال ابواسحاق شهريار
نقل است كه پدري و پسري پيش شيخ آمدند تا توبه كنند. شيخ گفت: هر كه پيش ما توبه كند و توبه شكند وي را در دنيا و آخرت غذاب و عقوبت باشد. پس ايشان توبه كردند. اتفاق چنان افتاد كه توبه بشكستند. روزي آتشي مي افروختند، آتش در ايشان افتاد و هر دو بسوختند. (تذكرة‌الاولياء)

امروز با حافظ (پنجشنبه 85/01/17)

خوشترز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست    ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست
هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار      كس را وقوف نيست كه انجام كارچيست

اندر احوال داود طايي

اندر احوال داود طايي
از مادرش حال وفات او پرسيدند. گفت :( همه شب نماز مي كرد. آخر شب سر به سجده نهاد و بر نداشت. مرا دل مشغول شد. گفتم: اي پسر وفت نماز است. چون نگاه كردم وفات كرده بود.) .بعد از آن خوابش ديدند كه در هوا مي پريد. و مي گفت :( اين ساعت از زندان خلاص يافتم.) بيننده بيامد تا خواب با اوگويد. وفات كرده بود. و پس از مرگ او از آسمان آوازي آمدكه: داود به مقصود رسيد.  ( تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (چهارشنبه 85/01/16)

دوش سوداي رخش گفتم زسربيرون كنم      گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش راسرو گفتم،سر كشيدازمن بخشم    دوستان ازراست ميرنجدنگارم چون كنم

اندر احوال احمدحواري

اندر احوال احمدحواري
نقل است كه ميان سليمان داراي و احمدحواري عهد بود كه به هيچ چيز وي را مخالفت نكند.روزي سخن مي گفت(سليمان).وي را گفت(حواري):تنورتافته اند چه فرمايي؟ سليمان جواب نداد.سه بار بگفت.بوسليمان گفت:برو و در آنجا بنشين. چون بر اين حال ساعتي بر آمد ياد آمدش.گفت:احمد راطلب كنيد. طلب كردند نيافتند.گفت:در تنور بنگريت كه با من عهد داردكه به من هيچ چيز مخالفت نكند. چون بنگريستند در تنوربود. مويي بر وي نسوخته بود.(تذكرة الاولياء
)

امروز با حافظ (سه شنبه 85/01/15)

بدام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است     بكش بغمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت بدست نيايد مراد خاطر ما                 بدست باش كه خيري بجاي خويشتن است

شاه شجاع كرماني

اندراحوال شاه شجاع كرماني
نقل است كه چهل سال نخفت و نمك در چشم مي كرد تا چشمهاي او چون دو قدح خون شده بود بعد از چل سال شبي بخفت خداي را به خواب ديد. گفت:بارخدايا!من تو را به بيداري مي جستم در خواب يافتم. فرمود كه اي شاه! ما را درخواب ازآن بيداريها يافتي.اگر آن بيداري نبودي چنين خوابي نديدي. ( تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (دوشنبه 85/01/14)

بجان او كه گرم دسترس بجان بودي         كمينه پيشكش بندگانش آن بودي
بگفتمي كه بها چيست خاك پايش را         اگر حيات گرانمايه جاودان بودي

تشكر ويژه

وظيفه خود ميدانم كه از سركار خانم سلطان بانو(وبلاگ ماجرای من و ممد ) كه با حسن سليقه و زحمت و محبت بسيار اين قالب زيبا و مناسب را برايم طراحي نموده اند تشكر و قدرداني نمايم. براي ايشان و ممد آقا بهترين آرزوها را دارم .

تبليغات : هر كس كه دوست داره وبلاگش يك قالب زيبا و مناسب داشته باشه ميتونه تشريف ببره به آدرس فوق و سفارش بده تا در مدت زمان كوتاهي هر قالبي كه دوست داره برايش ساخته شود.

شيخ ابوبكر شبلي

اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه جنازه اي پيش شبلي نهادند. پنج تكبير بگفت. گفتند: مذهبي ديگر گرفتي؟ گفت:نه اما چهار تكبير برمرده بود و يك تكبير بر عالم و عاليمان.(تذكرة‌ الاولياء)

امروز با حافظ ( يكشنبه 85/01/13)

صحن بستان ذوق بخش وصحبت ياران خوشست    وقت گل خوش باد كز وي وقت ميخواران خوشست
از صباهردم مشام جان ماخوش مي شود          آري آري طيب انفاس هواداران خوشست

محمدبن اسلم طوسي

اندر احوال محمدبن اسلم طوسي
نقل است كه در خانه او آب روان بودي و او را آب روان مي بايست. در آن مدت از آنجا ذره اي آب برنگرفت. گفت:اين آب مردمان است. چون ميلش از حد گذشت. آب از چاه بركشيد و در جوي ريخت و سپس كوزه اي از جوي برداشت .    (تذكرة‌الاولياء)

امروز با حافظ (شنبه 85/01/12)

شاهد آن نيست كه موئي و مياني دارد          بنده طلعت آن باش كه آني دارد
شيوه حور و پري خوب و لطيفست ولي          خوبي آنست و لطافت كه فلاني دارد

امروز با حافظ (جمعه 85/01/11)

ما شبي دست برآريم و دعائي بكنيم           غم هجران ترا چاره به جايي بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي            تا طبيبش به سر آريم و دوائي بكنيم

عرض تسليت

رحلت حضرت رسول اكرم(ص ) و شهادت امام حسن مجتبي(ع) و نيز شهادت ثامن الائمه علي ابن موسي الرضا(ع)را به همه شما عزيزان تسليت وتعزيت عرض مينمايم. به جهت احترام به اين بزرگواران اين دو روز را به سوگ نشسته و تفال نخواهيم داشت.
با تشكر از حضور گرم و صميمانه همه شما عزيزان . التماس دعا .

امروز با حافظ (سه شنبه 85/01/08)

خيال روي تو در كارگاه ديده كشيدم           بصورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم         بگرد سرو خرامان دامنت نرسيدم

شيخ ابوالحسن خرقاني

اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه بوعلي سينا به آوازه شيخ عزم خرقان كرد. چون به وثاق شيخ آمد، شيخ به هيزم رفته بود. پرسيد: شيخ كجاست؟ زنش گفت: آن زنديق كذاب را چه ميكني؟(زن شيخ منكر شيخ بود). بوعلي گفت: شيخ را كه زنش منكر او بودي حالش چه بودي؟ بوعلي عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند. شيخ را ديد كه همي آمد و خرواري درمنه (گياهي خودرو و بياباني) بر شيري نهاده. بوعلي از دست برفت. گفت : شيخا اين چه حالت است ؟ گفت: آري تا ما بار چنان گرگي (يعني زن) را نكشيم. شيري چنين بار مانكشد.    (تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (دوشنبه 85/01/07)

صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست          بيار نفحه از گيسوي معنبر دوست
بجان او كه بشكرانه جان برافشانم              اگر به سوي من آري پيامي از بردوست

امروز با حافظ (دوشنبه 85/01/07)

صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست          بيار نفحه از گيسوي معنبر دوست
بجان او كه بشكرانه جان برافشانم              اگر به سوي من آري پيامي از بردوست

ابو يعقوب النهر جوري

اندر احوال ابو يعقوب النهر جوري
نقل است كه يكي او را گفت:دردل خود سختي مي يابم و با فلان كس مشورت كردم مرا روزه فرمود. چنان كردم زايل نشد. و با فلان گفتم، سفر فرمود كردم زايل نشد. او گفت: ايشان خطا كردند. طرق تو آن است كه در آن ساعت كه خلق بخسبند به ملتَزَم روي و تضرّع و زاري كني و بگويي خداوندا! در كار خود متحيّرم. مرا دست گير.آن مرد گفت: چنان كردم زايل شد. (تذكرةالاولياء)

امروز با حافظ (يكشنبه 85/01/06)

مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم              كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمالست             زكاتم ده كه مسكين و فقيرم

ابوالحسن نوري

اندر احوال ابوالحسن نوري
گفتند:چون در شب تاريك سخن گفتي نور از دهان او بيرون آمدي چنانكه خانه روشن شدي. و نيز از‌آن نوري گفتند كه به نور فراست از اسرار درون خبر دادي. و نيزگفتندكه او را صومعه اي بو د در صخرا كه همه شب آنجا عبادت كردي و خلق آنجا به نظاره شدندي. به شب نوري ديدندي كه مي درخشيد و ازصومعه به بالا بر مي شدي.    (تذكرةالاولياء)

امروز با حافظ (سه شنبه 85/10/05)

 
اگر شراب خوري جرعه فشان بر خاك      از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
مخوردريغ و بخور مي بناله دف وچنگ       كه بي دريغ زند روزگار تيغ هلاك

امروز با حافظ (شنبه 85/01/05)

تاب بنفشه مي دهد طرّه مشك ساي تو      پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش رامسوز    كزسرصدق مي كندشب همه شب دعاي

شيخ ابوالحسن خرقاني

اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه باغكي داشت. يكبار بيل فرو برد.نقره برآمد. دوم بار فرو برد زر برآمد.سوم بار فرو برد، مرواريد و جواهر بر آمد. ابوالحسن گفت: خداوندا! ابوالحسن بدين فريفته نگردد. من به دنيا از چون تو خداوندي بر نگردم .                 (تذكرة الاولياء)

امروز با حافظ (جمعه 85/01/04)

رسيدمژده كه آمدبهارو سبزه دميد            وظيفه گربرسد مصرفش گلست و نبيد
صفيرمرغ برآمد بط شراب كجاست             فغان فتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد

شيخ ابوبكر شبلي

اندر احوال شيخ ابوبكر شبلي
نقل است كه يكبار به سنگ پاي او بشكستند. هر قطره خون كه وي بر زمين مي چكيد نقش الله ميشد.                   (تذكرة الاولياء)

امروز باحافظ (پنجشنبه 85/01/03)

ابر آزاري بر آمد باد نوروزي وزيد                  وجه مي ميخواهم و مطرب كه ميگويد رسيد شاهدان درجلوه ومن شرمساركيسه ام     بارعشق و مفلسي راهردو مي بايد كشيد

امروز با حافظ (چهارشنبه 85/01/02)

                       سال نو را به همه شما تبريك و تهنيت عرض ميكنم

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد            عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي بسمن خواهد داد            چشم نرگس به شقايق نگران خواهدشد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل          تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد بخرابات شدم خرده مگير            مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز بفردا فكني               مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
ما شعبان مده از دست قدح كاين خورشيد     از نظرتا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيزست غنيمت شمرديش صحبت         كه بباغ آمد ازين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انسست غزل خوان و سرود    چند گوئي كه چنين رفت و چنان خواهدشد
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود             قدمي نه بوداعش كه روان خواهد شد

ببخشيد حيفم اومد اين غزل را كامل ننويسيم. براي همه شما عزيزان سالي خوب و خوش توام با سلامتي و تندرستي ارزومندم.گل لبخندتون هميشه شكوفا دلتون بهاري و وجودتون سرسبز از اميد

امروز با حافظ (سه شنبه 85/01/01)

اربعين سالار و سرور شهيدان امام حسين (ع) تسليت باد
از سر كوي تو هر كو بملالت برود               نرود كارش و آخر بخجالت برود
كارواني كه بود بدرقه اش لطف خدا           بتجمّل بنشيند بجلالت برود

شيخ ابوالحسن خرقاني

اندر احوال شيخ ابوالحسن خرقاني
نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم. شيخ دستور داد. چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند مريد پرسيد:چرا برجنازه نماز نميكنيد؟ گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند- مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند. گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد. چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت. گفتم : اين شخص كه بود؟ گفتند: ابوالحسن خرقاني. گفتم : كي باز آيد؟ گفتند: به وقت نماز ديگر.
من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام. شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد. چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد. و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم. روي به خرقان آوردم.
چون نظر شيخ بر من افتاد.گفت:شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود. (تذكرة الاولياء)